تبليغاتX
صبا کوچولو

صبا کوچولو

در این وبلاگ در مورد صبا و شیرینکاری هایش می نویسیم! مثل یک دفتر خاطرات مصور!

به استقبال تابستان می رویم با ورزش!

برآنیم تا اگر خدا بخواهد تابستان امسال را بیشتر ورزشی برگزار کنیم تا علمی و هنری!

بدمینتون را به عنوان هدیه روز دختر خریدیم و مدام در حال تمرین هستیم.

می بینید که از بدمینتون به عنوان ساز هم استفاده میکنیم. آمیزه ای از ورزش و موسیقی :)

دوچرخه سواری هم با حذف چرخهای کمکی در دستور کار است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/24ساعت 5:1 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

بهار و فعالیتهای بهاری!

بهارتان سبز و خرم باد!

پیش از بهار کنسرت فردی ویولنسل داشتیم که به خوبی و خوشی و با اجرای دو قطعه برگزار شد.

همچنین به بهانه تبریک و شادباش بهار برای دوستانمان کارت تبریک درست کردیم

و عیددیدنی ها رفتیم......

و از این عیددیدنی ها؛ خاطراتمان را ثبت کردیم. یکی از برگهای دفتر خاطراتمان را در اینجا می بینید....شما را یاد چی میندازه؟! 

این توضیح را بدهم که صباخانم با اصرار خودش را به این دفترچه که ساخته دست خودش است رساند و این خاطره را نوشت!

من یاد اون دوست عزیزی افتادم که آرزو داشت پزشک بشه صرفا برای این که از اتاق عمل اومد بیرون بگه متاسفم!

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/25ساعت 3:45 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

مترسک و پرنده!

یکی از آشنایان هست که صباخانم بسیار از ایشان رودربایستی دارند و هرجا این عزیز باشه، خیلی صبا معذب میشه و ازشون خجالت می کشه....

چند روز پیش گفت: خوب شد نرفتیم خونه X. چون شنیدم آقای Y هم اونجا بوده. من و آقای Y مثل پرنده و مترسک هستیم!!

مامانی: یعنی چی؟!!

صبا: یعنی همونطوری که مترسک پرنده را فراری میده، آقای Y هم من رو می ترسه و دور می کنه!!


این هم عکسی از صبا خانم و سبا خانم امیری در کنسرت هارمونیکا (سازدهنی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/12/18ساعت 5:9 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

دختر و پسر: مزایا و معایب!

مدتی است که خبر داریم که همکلاسی صبا در پیش دبستانی, داره خواهر میشه. صبا هی خودش را جای دوستش میگذاشت و مزایا و معایب خواهر و برادر را بررسی می کرد.

یه بار گفت: از قدیم گفته اند پسرها شجاعتر هستند ولی خب متاسفانه بی ادب تر هم هستند! :)

یه بار دیگه گفت: مامان اگر قرار شد که شما برادری برای من به دنیا بیاری؛ باید با هم یه طوری تربیتش کنیم که از این پسرای عینکی اختراع کن بشه که در فیلمها می بینیم!

با عرض ادب و احترام به تمام برادران محترمی که این مطلب را خواندند. این صرفا دیدگاه صبا خانم است. 

ضمناخداوکیلی این عکس هم هیچ ربطی به این مطلب نداره! 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/09ساعت 7:1 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

پستاندارد!!

[مدتی بود که صباخانم علامت استاندارد را روی اغلب کالاهایی که می خریدیم پیدا می کرد و توضیح می داد که در کلاس در موردش صحبت شده است و ....]

صبا: مامان موجودات پستاندارد بیشترشون اهلی هستند؟!

مامان: چی؟! موجودات چی؟!

صبا: پستاندارد دیگه!

مامان: پستاندار! مثل آبدار، مثل گلدار، مثل خالدار!!

صبا (با خجالت و خنده) : آهان!! پستاندار!! در کلاس زبان اتفاقا داشتیم که یک octopus تنش spotted بود که میشه خالدار! .... حالا همون پستاندار.... همه پستانداردها اهلی هستند؟!

و توضیحات بعدی این کلاس علوم ادامه یافت .....(که در اینجا با اجازه ی شما حذف گردیده است)

بدین ترتیب در این زمینه مشکل صبا خانم حل شد ولی اکنون این ما هستیم که می اندیشیم بنا به توصیه های اخیر، پستاندارد ملی را چه تعریف کنیم که هم پستاندارد باشد و هم ملی؟!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/08ساعت 5:28 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

تولدهای 6 سالگی!!

اولین تولد در منزل صبا اینا

سفری به مناسبت تولد

تولد دسته جمعی متولدین دی و بهمن در پیش دبستانی

تولدی در منزل مامان بزرگ و بابابزرگ با حضور امیرعلی مهربون با اون کادوی جالب و دیدنی :)

با تشکر از همه دوستان و اقوام عزیز به خاطر لطف شان به صباخانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/22ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

نمایی زمستانی از صبا خانم در وطن


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

استدلال بامزه :)

صبا خانم اعتراض میکرد که "چرا برای من دیگه کمتر جایزه می خرید؟"

مامانی (با هدف استفاده از فرصت پیش آمده): "خب چون شما هنوز مشکل سلام داری!!" 

توضیح اینکه: صبا خانم متاسفانه در سلام کردن پیش قدم نمیشه و بدتر از این حتی گاهی انقدر آرام پاسخ سلام افراد را میده که فرد مقابل ممکنه نشنوه! و ما به شدت و با تمرین، در پی برطرف کردن این مشکل هستیم....

صبا: آخه مامان من فکر می کنم اگه سلام کنم بعدش میریم سراغ خورشت بادمجان و شاید هم کوفته!!!

مامانی (در حالی که از ارتباط سلام و بادمجان و کوفته در حیرت بود): چه ربطی دارند اینا به هم؟!

صبا: آخه شما مشکل سلام من حل بشه، میخوای بری سراغ مشکل بعدی من دیگه! خودت گفتی باهات تمرین می کنم که غذاهای جدید را تست کنی و دوست داشته باشی..... حتما تمرینهای بعدی مال این چیزاست دیگه!! بذار همون سلام را فعلا تمرین کنیم که کاری با بادمجان و کوفته نداشته باشیم! 

این هم عکسی از این دخترخانم پیش از رفتن به یک جشن ویژه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

این موسیقی دان کوچک با این ساز بزرگش...!


توضیح اینکه برای اینکه این موسیقیدان کوچک با این ساز بزرگش خبره بشود، نظارت لازم است که پدر مهربان آن را انجام می دهند ولی از آن دشوارتر بسترسازی فرهنگی با تحمل شنیداری است که برعهده ی همسایگان صبورماست....  

+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/20ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

راهی موثر برای برانگیزش حس نوعدوستی و همدلی در کودک

مدتی بود که به نظر می رسید صبا خانم پرتوقع تر از حد انتظار شده است -که با وجود یکه و تنها بودن و توجه بسیار (اگر نگوییم بیش از حد) عجیب هم نبود- و این عرصه را بر اطرافیان تنگ می نمود! در پی یافتن راه حلی منطقی بودیم که خیلی اتفاقی و ناگهانی، کتاب قصه های مجید را که از زمان کودکی مامانی برجای مانده بود یافتیم و مشغول مطالعه شدیم.....

بسیار جای تعجب بود که دیده شد صبا خانم، متاثر و متالم از سختی ها و مصایب مجید داستان، در پایان هر داستان با خوشحالی از داشته های خود یاد می نمود و گاه با چشمانی اشک آلود و گاه هم خنده بر لب داستان ها را یکی پس از دیگری دنبال می کرد....

نتیجه گیری اخلاقی اینکه به جای اینکه صریحا به کودک یادآوری کنیم که باید شاکر نعمتهایی باشی که داری، می توانیم از یک قلم توانمند مثل قلم آقای هوشنگ مرادی کرمانی بهره بگیریم که به طور ضمنی و در پرده ای زیبا و تفکربرانگیر همین مفاهیم را به کودک منتقل کند! قلمشان پرتوان و نفس شان گرم باد انشالله!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/07/24ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  |