تبليغاتX
صبا کوچولو

صبا کوچولو

در این وبلاگ در مورد صبا و شیرینکاری هایش می نویسیم! مثل یک دفتر خاطرات مصور!

بابامجید نگو! بگو مخمل...!

اگر قول بدهید که شایعه سازی نکنید و بپذیرید که این خاطره صرفا وابسته به تفکرات صبا خانم است، عرض می کنم که:

 صبا خانم از بابامجید پرسید که: بابا به نظر شما اسم بچه دوم رو چی بگذاریم؟!

بابامجید گفتند که: بچه دوم دیگه کجاست؟ حتما بچه دوم هم می خواد بیاد اسم بچه سوم رو بپرسه و..... اینطوری اینجا میشه مهدکودک!

صبا خانم خیلی جدی و باسرعت گفتند: بابا شما هم شدی مخمل توی خونه مادر بزرگه ها که نمی خواست نبات به دنیا بیاد!

برای اونایی که با داستان مذکور آشنایی کافی ندارند، یادآوری می کنیم که مخمل که گربه لوسی بود و دوست نداشت جوجه های آقا حنایی و گل باقالی خانم زیاد بشوند تا یه وقت جای خودش توی اون خونه تنگ بشه، روزی که قرار بود نبات (جوجه سومی) به دنیا بیاد (به دلیل عدم آگاهی کافی در مورد نحوه به دنیا آمدن پرندگان!) نشسته بود جلوی در تا اگر نبات اومد به حسابش برسه که یهو تخم مرغ شکست و نبات به دنیا اومد و مخمل غافلگیر شد. اونجا بود که مخمل گفت: این خونه شده مهدکودک!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/22ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

یه منشی مطمئن و خوب برای مطب صبا خانم

صبا خانم به فضل الهی (!) راضی شدند که دست ازسر مشاغلی همچون بازیگری و آرایشگری بردارند و همان پزشکی را تا مدتی محدود به صورت آزمایشی به عنوان حرفه خود انتخاب کنند. البته این تغییر اساسی از طریق اصرار و التماس مادر و خریداری کتابهای داستان در مورد خدماتی که یک پزشک عمومی، دندانپزشک، چشم پزشک به جامعه ارائه می دهد، صورت گرفت نه همینطور الکی!

و البته صبا خانم یک شرط برای این قضیه گذاشتند که خوب است از زبان خود دکتر بخوانید:

مامانی، من به شرطی دکتر میشم که شما بیای توی مطب من و همیشه پیشم بمونی. یعنی منشی من بشی و شما پرونده ها رو بیاری برای من. باشه؟

بدیهی است که تا آن زمان -اگه من هنوز زنده باشم- یه منشی غرغرویی میشم که مریضها رو عاصی می کنم. پس شما لطفا بدانید که "یک منشی مطمئن و زرنگ برای سالهایی دور مورد نیاز است"

البته اگر نظر دکتر عوض شد و احیانا خواست بازیگر و آرایشگر بشه هم ما حتما آگهی استخدام مشاغلی همچون بدلکار، کارگردان و .... را اعلام خواهیم نمود. انشالله! بنابراین اگر دنبال کار می گردید، به اینجا سر بزنید یا بگین نوه و نتیجه ها اینکار را بکنند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/17ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

این کودک فلسطینی....

شما به انتفاضه کمک نمی کنید؟ بکنید دیگه!

البته همه می دانند که فرق پارچه جون با چفیه چیه! صرفا برای همدردی با مردم فلسطین این رو گفتیم.

پارچه جون همین روسری سفید،مستعمل، نرم و کهنه ای است که صبا خانم اگر نه بیش از مادرش حداقل به اندازه مادرش اون رو دوست داره، باهاش صحبت می کنه، صداش رو در میاره و بالاخره می بویدش تا خوابش ببره! ما تعداد معتنابهی از این پارچه جون ها در خانه داریم. هرچی هم کهنه تر باشند و نرمتر، بیشتر مورد علاقه هستند.

تصور می شود که چون از ابتدای تولد همیشه همین ها رو به عنوان روانداز استفاده کرده ایم برای صبا، تا این اندازه مورد توجه هستند و این انس و الفت ریشه عمیقی دارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/12ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

نقاش کوچولو

یه تئوری در مورد تکامل نقاشی بچه های سه سال و ۹ ماهه دارم!

"کودکان در این سن مدتی فقط مشاهده می کنند به گونه ای که شما ناامید میشید و میگید چرا این بچه هیچ بازدهی نداره؟ نکنه خدای نکرده خنگ باشه؟!"

اما...

"یهو انگار که همه چیز رو Queue کرده باشه، یه روز که بیدار میشه می بینید که با لئوناردو داوینچی می تونه مسابقه نقاشی بده (دقت کنید نگفتم که ازش می بره ها!)

در حال حاضر صبا خانم دقیقا در همین وضعیت هستند. مدام مجبوریم هدیه بخریم و تشویق کنیم که شکوفایی استعداد همینطور بره جلو و جلوتر.....

این هم نقاش کوچک که از اعتراض مادر به کچل بودن طرح ارائه شده، خشمگین است

و سریعا در صدد رویاندن مو بر روی کله طرح موردنظر برآمده است

یک نکته قابل تامل اینه که صبا خانم علی رغم توجه به جزئیات طرح از قبیل عینک (و اخیرا دکمه و گوشواره و....) از گذاشتن بینی (یا همان دماغ خودمون) خودداری می کنند.

علت از زبان نقاش اینه که با دماغ زشت میشه نقاشی!

یه روز هم اومدیم و انواع دماغهای ممکن رو امتحان کردیم

و دیدیم که انگار صبا خانم راست میگه! دماغی که باید عمل کرد و اینهمه واسه اش زجر کشید رو از اول نمیگذاریم اصلا! بهتر نیست؟!

البته صبا میگه: آدمهای نقاشی من با دهان نفس می کشند و آشغال میره توی دهنشون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/06ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

ترد میل یا ماشین زمان؟

اخیرا دیده شد که صبا خانم بسیار با پشتکار و علاقه از تردمیل استفاده می کنند، البته با سرعت خیلی پایین...

علت را جویا شدیم. فرمودند که: آخه من دوست دارم کوچولو بشم تا ببینم بچه که بودم چه جوری بودم؟!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/24ساعت 4:51 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

سرماخوردگی صبا خانم

صبا خانم سرما خورده بود البته خدا رو شکر نه خیلی ناجور.

یه روز ساعت 11 زنگ زد به مامانی که: میشه بیای خونه؟ مامانی هم با عذاب وجدان داشت عذر و بهانه میاورد....

یهو صبا خانم پیشنهاد دادند که برو به استادت بگو: بابا جان بچه ام مریضه باید زود برم خونه!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/07/19ساعت 6:29 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

شنل قرمزی

صبا خانم ملبس به شنل مادرش که به یادگار از ایام کهن برجامانده است. راستی ما نمایش شنل قرمزی را هم اجرا می کنیم. اما در پایان یک دیالوگ ویژه و تاثیرگذار از مادربزرگ شنل قرمزی داریم (وقتی داره شنل قرمزی رو راهی میکنه به خونه) که به مناسبت روز سالمند (که از قضا همین امروزه) اینجا گذاشتیم:

ننه، من ترجیح میدم خودم واسه خودم شربت و کلوچه بپزم و بخورم تا اینکه تو شربت و کلوچه و یه گرگ گنده رو باهم برای من بیاری و من رو بیچاره کنی. پس از دفعه دیگه اگه خواستی بازم از این دسته گلا به آب بدی، قربونت ننه، اصلا نمی خوام بیای. من خودم یه خاکی به سر خودم می کنم......
 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/10ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

صبا خانم پا جای پای مامانا گذاشته اند

می توانید در بخش نظرات سفارش بدهید که برایتان چی بدوزیم؟ پارچه را هم از میان این خرده پارچه ها انتخاب کنید. همیشه حق با مشتری است.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

عید فکر مبارک!

صبا خانم دیروز از خاله های متعدد کانالهای تلویزیون شنیده بود که : عیدفکر مبارک!

از من پرسیدند که: مامان عید فکر چیه؟ بعد هم فورا اضافه کرد که: یعنی میریم میشینیم و فکر می کنیم؟! 

راستی چه پسندیده است این چنین عیدی! نه؟! شیرینی و تخمه بخوریم و فکر کنیم! به شرطی که پیام نوروزی هم دیگه برامون ندهند که فکرمون بایاس نشه!! [تازه میگویند از ۷۰ سال عبادت هم که بهترتر است!]

این هم صبا خانم در لباس مامانش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/29ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

جواب سوالات صبا خانم

با تشکر فراوان از همه عزیزانی که دانش خود رو متناسب با سن صبا خانم نمودند و اینجا به اشتراک گذاشتند. در پاسخ به حمیده خانم هم اضافه کنم که من کاملا موافقم با آن Context مطبوعی که پیش شرط  کشیدن پای خدا به وسط مسائل باید باشد!  در واقع سوال دوم اینطوری initiate شد که من به صبا گفتم: "صبا جون قربون دستت بیا یه کم کمک کن به مادرت. ثواب داره!" (خداوکیلی خیلی هم تاکیدی نکردم روی ثواب-دار بودنش!). صبا که پرسید: ثواب چیه؟ گفتم جایزه ای که خدا به آدم میده! و این بود که خواست ببینه جایزه اش چیه و کی میتونه بگیردش و ....؟

و اما جوابی که در نهایت به صبا دادیم (اما نمی دونم چرا حوصله چندانی برای گوش دادن نداشت!):

برای سوال اول:

خدا رو نمیشه دید! فقط میشه فهمید که وجود داره. راههای زیادی هم داره که بفهمیم وجود داره:

·         یکی از روی چیزایی که ساخته و به ما داده

·         یکی از روی اینکه بعضی چیزایی که ما موقع دعا ازش می خواهیم رو به ما میده و بعضی چیزا رو هم نمیده چون به دردمون نمیخورن!

·         و یه سری راه دیگه هم هست که مدرسه بری میتونی بفهمی.

جواب صبا این بود که: آهان خب. جایزه چی حالا؟!

برای سوال دوم: وقتی کار خوبی می کنی، مامان و بابا هر چی (البته نه هر چی! هر کار خوب قابل توجهی، یک جایزه مناسب!) بخوای برات میخرند! خب، این جایزه ماست به شما. خدا ولی یه جایزه های مهمتری داره. مثل اینکه کمک می کنه که توی زندگیت اتفاق های خیلی خوبی برات بیفته یا مثلا کمکت می کنه توی کارات موفق بشی و نمونه های دیگه ای هم گفتم

اما صبا گفت: من جایزه های شما و بابام رو بیشتر از جایزه های خدا دوست دارم!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/06/27ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  |