دیشب صبا یک دونه خشک شده برنج (از غذای چند روز پیش) که از روی زمین پیدا کرده بود با خوشحالی آورد داد به مامانی و پیشنهاد کرد که: اینو بشوریم و توی آب داغ بپزیم و بخوریم!!
اینم یک عکس قشنگ از صبا خانم پشت میز تحریر جدیدش که از وقتی این میز رو براش خریدیم مدام دوست داره معلم بازی کنیم. مامانی معلم بشه و کلماتی که صبا بلده بخونه رو بنویسه (صبا - مامان - بابا - به نام خدا) و صبا بیاد هر کدوم که مامانی معلم میگه رو اول بخونه و بعد پاک کنه!
جالبه که عبارت "به نام خدا " رو اول همه کتابهاشsearch می کنه و اگر نباشه به مامانی میگه: این به نام خدا نداره. میشه بنویسی؟! البته اگر کتابی "بسم الله الرحمن الرحیم" داشته باشه هم قبول داره و اون رو هم بلده بخونه.

+ نوشته شده در یکشنبه
1387/03/26ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
ما مثل بوقلمونهای از فرنگ برگشته نیستیم ها! (تعبیر مرحوم جلال آل احمد در کتاب غربزدگی!)
اما خب عکسهایی که گرفتیم رو اینجا می گذاریم که همه ببینند! و عبرت بگیرند!


+ نوشته شده در سه شنبه
1387/03/21ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
در این عکس صبا داره از یک چیزی تعجب می کنه! هر کی بگه از چی اینقدر تعجب کرده جایزه داره!!
جایزه اش هم خوبه ها. راست می گم!

+ نوشته شده در سه شنبه
1387/03/21ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
سلام
دوباره ژولیت رفت و صبا خانم منظم و مرتب اومد!
نمایی از ژولیت صبا قبل از اصلاح

و اما قصه این حسنی و سلمانی رفتن:
صبا پس از چند ساعت بسترسازی فرهنگی، با 3 تا از عروسکهایش که همگی موهایشان آشفته بود به همراه مامانی، بابایی و بابابزرگ، در اصفهان رفتند آرایشگاه. همان آرایشگاهی که بابای صبا هم از بدو تولد می رفت!
بنده خدا، استاد سلمانی مهربان هم با تجربه بیش از 30 سال و با آن لهجه شیرین، به لحاظ ارادتی که به خاندان صبااینا داشت،به چه کارهایی که وادار نشد! البته صبا اون زیر هی داد و بیداد می کرد که: بابا بغلم کن! می خوام برم آرایشگاه خانم ها! نه اصلا آرایشگاه بچه ها می خوام برم! مامان بغلم کن! پاستیل بده! می ترسم!....و البته به همراه موهای صبا مقدار زیادی هم اشک و آب در سلمانی به زمین ریخته شد.
این هم نمای پس از اصلاح با یکی از لباسهای مورد علاقه (که تا کثیف یا خیس نشود، از تن به در نمی شود) و دوچرخه صورتی اش (که هنوز استفاده از آن را بلد نیست)!

+ نوشته شده در یکشنبه
1387/03/19ساعت 9:30 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
سلام
صبا خانم عاشق روسری سرکردن هستند و همیشه موقع بیرون رفتن از منزل، مشکلاتی پیش می آید! ما هم که نمی خواهیم مثل رضاشاه روسری را از سر خانمهای محجبه زیر 3 سال برداریم، پس ترفند های گوناگون به کار می بریم.
مثلا اغلب مواقع روسری را تا می کنیم و توی کیسه می گذاریم و با خودمان می بریم تا اگر یک نی نی محجبه هم قد صبا خانم پیدا شد، فوری روسری را به سر کنیم. البته تا یک خانم محجبه رویت می شود، ما الگوریتمهای اندازه گیری قد و وزن را runمی کنیم تا به صبا خانم ثابت کنیم که نه این که قد شما نیست! اقلا 20 سال بزرگ تره... اگه قد شما باشه، قبوله! و ...

+ نوشته شده در یکشنبه
1387/03/19ساعت 9:26 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
سلام. بشنوید از ۲ جمله جالب صبا در جمعه گذشته:
داستان اولین جمله:
صبا خانم دو سه تا پیراهن محبوب دارند که وقتی اونها رو می پوشند (که معمولا هم رو هم رو هم هر ۳ تا رو می پوشند!) احساس زیبایی مفرط بهشون دست می ده و درآوردن آنها برای تعویض لباس (مثلا برای پارک رفتن که شلوار لازمه و...) منجر به ساعتها زاری و مقاومت می شود که واقعا سخت است (برای هر دوی ما!!)
و اما ما در حال کلنجار بودیم و صبا در حال گریه که تلفن زنگ زد. مامانی برداشت و جواب داد و قطع کرد. تا تلفن قطع شد صبا خانم پرسیدند: کی بود؟ چرا نگفتی صبا داره گریه می کنه؟!!
داستان دومین جمله:
داشتیم با صبا گل یا پوچ بازی می کردیم. صبا دو تا دستش مشت بود و جلوی من گرفته بود. من فوری گفتم: اینه! اما صبا با ناراحتی گفت: اول پیشونی ات رو دون دون کن بعد بگو!!
پیشونی را دون دون کردن استعاره است از: فکر کردن مثل ای کی یو سان فقط کمی پایین تر از ناحیه ای که اون به مغزش فشار می آورد در این تشبیه استفاده شده است!
و این هم عکسی از صبا خانم در کنار دریای اژه (در سانتورینی) از باب چشم و همچشمی با مادر آقای کیان کوثری که عکسی از ایشان را در کنار دریا در وبلاگ kiankowsari آورده بودند!!

+ نوشته شده در شنبه
1387/03/11ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
سلام به همه ایرانیان عزیز که واقعا دل صبا برای همه ایران و به ویژه امیرآبادش! تنگ شده بود!
اول یک خبر خوب!
صبا خانم در اروپا چهره ایران و ایرانی را بسیار اهل مطالعه نمایاندند! چطور؟ اینطوری که ما هر وقت سوار مترو و قطار و کشتی و هواپیما و اتوبوس می شدیم به جای نگاه کردن به در و دیوار و حل فرمولهای ریاضی (آخه زبون یونانی رو اگر دیده باشید پر از سیگما و آلفا و زیتاست!) فورا کتابهای می می نی و .... را در می آورد و من هم می خوندم و اونهم آخر ابیات رو تکمیل می کرد! اونوقت چند نفر گفتند: اوه! چقدر ایرانی ها اهل studying هستند!!
(خاصیت تعمیم!)
حالا چند عکس قشنگ و به یادماندنی از سفر به سانتورینی (جزیره ای در یونان) 


و یک عکس هم از آکروپولیس در آتن (پایتخت یونان). فکر می کنم که سریعا باید از پرسپولیس هم چند عکس اینجا بگذارم تا غرور ملی همگی ما جریحه دار نشده!
نه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/03/01ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|