لطفا اول این مقدمات رو بخونید تا از کلاس دینی بگم:
-
صبا خیلی خیلی توجه میکنه به پارچه نوشته هایی که در خیابون می بینه و هی می پرسه: رو این چی نوشته؟ رو اون چی نوشته؟
-
روزی که تولد حضرت علی بود صبا توی کانالهای تلویزیونی "علی" های رنگ و وارنگ چرخان رو به من نشاون می داد و می پرسید که اینا چیه؟ من هم خب گفتم که تولد حضرت علی است و صبا خیلی به خاطر تولد دست زد و کمی هم البته حرکات موزون انجام داد در حدی که ضربه ای به دین وارد نشه!
-
صبا یک عکس از حضرت مریم که به دیوار داریم رو خیلی دوست داره چون سه بعدی است و چند تا شمع خیلی واقعی هم کنارشه. با اینکه بهش میگه خانم مریم، به عنوان دوست حضرت فاطمه بهش ارجاع می ده!
-
عکس حضرت محمد رو هم که کنار عکس حضرت مریم است رو به خاطر مهربونیش دوست داره و می دونه که حضرت محمد و حضرت علی هم با هم دوست بودند!
-
صبا میدونه که حضرت فاطمه و حضرت علی عروس و داماد هستند.
-
نمی دونم دیگه چی ازشون می دونه. جون من فقط همینها رو گفتم.
دیشب وفات حضرت زینب بود. صبا پرسید که روی این پارچه هه چی نوشته؟ من دیدم حضرت زینب رو که نمیشناسه، گفتم: نوشته که امشب شهادت حضرت زهراست!
دیدم شروع کرد به دست زدن و حرکات موزون! گفتم: من گفتم شهادت! شهادت دست زدن داره؟ پرسید: شهادت چیه؟ گفتم: یعنی کشته شدن و خون اومدن! یهو با تعجب پرسید: آخه چرا؟ گفتم: خب آدم بدها کردن دیگه؟ گفت: چرا؟ مگه چی گفته؟ (خوب شد که نگفت: چیکار کرده که توضیحش سخت تر بود!) گفتم: حرفهای خوب گفته ولی آدم بدا خب بد هستند دیگه!
یهو مثل اینا که 100 ساله که حضرت فاطمه رو می شناسن، با ناراحتی گفت: ای وای! یعنی مرده شده؟!
اون وقت من برای اینکه قضیه رو با شادی جمع بندی کنم، گفتم: حالا بیا فعلا واسه تولد داماد که قبلا بوده دست بزنیم!
+ نوشته شده در شنبه
1387/04/29ساعت 11:37 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم دیروز یک کاری کرده بود که لازم بود یک کم punish بشه. مامانی باهاش حرف نمیزد. صبا هم داشت تلویزیون نگاه می کرد. یدفعه یه برنامه ای شروع شد و نوشته بود : "بسم الله الرحمن الرحیم"
صبا گفت: ببین. نوشته بسم الله الرحمن الرحیم !
مامانی اعتنایی نکرد. صبا با دلخوری گفت: اقلا یک آفرین بگو!!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/04/25ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
برای صبا خانم همیشه قبل از خواب باید کتاب خواند. اما گاهی اوقات به دلیل خستگی مفرط مامانی دیگه چشمهاش باز نمیشه که کتاب بخونه و میره سراغ داستانهایی از گذشته-حال-آینده.
از گذشته قصه به دنیا آمدن صبا بیش از همه قصه ها مورد توجه واقع شده. اما از آینده بگم! قصه مدرسه رفتن رو صبا خیلی دوست داره.
به صبا گفتم که ما شما رو تا دم در مدرسه می بریم بعد ما میریم و عصر میایم دنبال شما.
به اینجا که می رسیم, صبا می پرسه: نمیشه شما پشت در بشینید تا من درسهام رو بخونم و بیام بیرون؟
میگیم: نه, پشت در هم هوا گرمه (شاید هم سرد باشه دیگه اون موقع!) هم حوصله آدم سر میره!
اون وقت صبا انواع و اقسام راه حلها رو پیشنهاد می کنه و کلا خواب از سرش می پره: خب درساتو بیار پشت در بخون, خب با دوستات حرف بزن, خب....., خب......

+ نوشته شده در دوشنبه
1387/04/24ساعت 9:20 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا دیروز با اعتماد به نفس اعلام کرد که این دفعه اون می خواد برای مامانی کتاب بخونه!
مامانی هم متعجب ولی خوشحال داشت گوش می داد. صفحه اول کتاب که خب "به نام خدا" بود رو خوند. در صفحه دوم هم با این که شعری بود با نثر خاص خودش خلاصه قضیه رو تعریف کرد. به صفحه سوم که رسید گفت: این بی مزه است. صفحه چهارم رو گفت: فکر کنم اینم بی مزه باشه! صفحه پنجم رو که اومد بخونه یدفعه گفت: حالا یک کم تلویزیون نگاه کن بعدش می خونم برات!!
البته لازم به ذکر است که اگر مامانی از این کارها بکنه با اعتراض جدی از طرف صبا مواجه میشه ولی صباخانم خودشون هر کاری بکنن خوبه!!
این هم یک عکس قشنگ از صبا خانم قصه گو با یکی از دوست داشتنی ترین پیراهن هایشان که هر وقت شسته بشه به زور اتو کردن باید فوری خشک بشه و دوباره پوشیده بشه

+ نوشته شده در یکشنبه
1387/04/23ساعت 8:42 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم رفته بود پارک لاله که نمایش مرکز تئاتر کانون رو ببینه. بعد از نمایش یک دختر خانمی با یک حبابساز در زمین بازی دیده شد! صبا خانم هم عاشق حبابساز شده بود! خیلی زیاد ها!!
از دختر خانم خواهش کردند که: میدی من هم یه فووت بکنم؟! دختر خانم گفتند: نه! آخه این مال داداشمه! گفته به مردم نده!
صبا خانم خیلی محکم گفتند: نه بابا! من که مردم نیستم! صبا ام! دختر خانم دلشون سوخت و گفتند: باشه بیا دست من باشه و تو فقط یه دونه فووت بکن!
البته هفته بعد مامانی از زیرسنگ یک حبابساز خرید و در کل فامیل مسابقه کیفیت تولید حباب برگزار شد: حباب های پایدار- تک حبابهای بزرگ- حبابهای متعدد - حبابهای تو در تو و....
هر کس متخصص تولید نوع خاصی از این حبابها شناخته شد. اینقدر جالب بود که امیرعلی (پسردایی صبا) PSP رو ول کرده بود و رفته بود در کار فووت!!
این هم یک عکس از همان روز در زمین بازی پارک لاله:

+ نوشته شده در جمعه
1387/04/21ساعت 1:13 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم دوست داره که تند تند دور خودش بچرخه و بچرخه....
یک روز بالاخره سرش گیج رفت و خورد زمین!
اینجا رو ببینید (برای اینکه نی نی ها عبرت بگیرند):

البته همه عروسک هاش اومده بودند عیادت. کاشکی اونها رو هم توی عکس داشتیم!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/04/16ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
داستان واقعی اول:
صبا داشت یک تقاضا رو پشت سر هم تکرار می کرد. مامانی پیشنهاد کرد که : می خوای ۱۰۰ بار دیگه هم بگو ولی نمیشه اینکار رو بکنی!
صبا خیلی جدی گفت: نه بابا ۱۰۰ بار بگم که باطری ام تموم میشه.
داستان واقعی دوم:
صبا کار بدی کرده بود و مامانی داشت با صدای بلند اشتباهش رو گوشزد می کرد (به بیان ساده: یعنی داشت دعوا می کرد بچه بیچاره رو دیگه!)
یکهو صبا اومد و دماغ مامانی (که به دلیل ابعادشGrasping ساده ای هم داره!) گرفت و محکم پیچوند! مامانی با عصبانیت بیشتر پرسید: این دیگه چه کاریه؟!
صبا بازهم خیلی جدی گفت: صدات رو کم کردم که گوشم کر نشه!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/04/11ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
این چیه؟ اگه گفتین؟

صبا شکل اسمش رو با تصور یه بادکنک و یه عصای برعکس یاد گرفته!
اما این خیلی بهتره چون نیاز نیست سرتون رو ۱۸۰ درجه بچرخونید! (پیشنهاد یکی از خلاقان آزمایشگاه رباتیکه!)

+ نوشته شده در سه شنبه
1387/04/04ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
بابای صبا کلی خرید کرده بود. وقتی همه رو آوردیم توی آشپزخونه که توزیع کنیم سرجاهاشون, صبا با تعجب و کمی هم دلخوری پرسید: این همه خوراکی خریدی که بخوریم و دلمون درد بگیره؟!!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/04/02ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|