اول زنگ فارسی:
مامانی داشت کتاب می خوند برای صبا و انگشتش رو هم زیر کلمه ها جلو می برد. صبا یدفعه کلمه "صبح" رو دید! با خوشحالی گفت: این مثل صبا است!!
[جایزه صبا بعد از بوسهای زیاد یک دونه کتاب بیشتر خوندن بود!]
حالا زنگ حساب:
مامانی: اگر دو تا کتاب داشته باشی، یکی دیگه هم برات بخرم، چند تا کتاب داری؟ [همزمان با کتاب های صبا این کار را جلوی چشمش انجام دادم! حالا چون کتاب نیست با گل نشون دادم!]


= 
+ 
صبا: 3 تا دیگه!
مامانی: اگر 4 تا کتاب داشته باشی و یکیش رو بدی به من، حالا چند تا داری؟


=
- 



صبا: خب بازم 3 تا دیگه!
[البته تست کردم و در مورد 5 تا به بالا نتونست فوری بگه و یکی یکی باید می شمرد! به عنوان جایزه هم ۳ تا پاستیل خواست و چه خوب شد که۱۰۰ را با ۲۰۰ جمع یا ۴۰۰ را منهای ۱۰۰ نکرده بودیم!]
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/05/30ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم علاقه شدیدی به گویشهای استانهای مختلف ایران پیدا کرده اند: به ویژه اصفهان (که خود از آن برخاسته اند) و کاشان (که زادگاه پدر است)
بنابراین کتابهایی که صبا خانم دیگه حفظ شده اند و جذابیت مطالعه مجددشان کم شده بود حالا با استفاده از لهجه های مختلف (توسط مامانی) با علاقه هر چه تمام تر قرائت مجدد می شوند:
صبا: مامانی میشه "می می نی الهی بد نبینی" رو اصفهانی بخونی؟
مامانی : بله!
به نام خدا
با لهجه شیرین اصفهانی بخونید!
mAmAn-june mimini koojAs? tu Ashpez-khune! kAri dAred mikhad ke bered biroon ez khune!.....
صبا: حالا خونه ای بخون!
مامانی: خونه ای دیگه چیه؟
صبا: یعنی تهرانی دیگه!
و این داستان ادامه دارد....!
این هم یک عکس از طبیعت زیبای قمصر که در مردادماه سوزان هم بسیار لطیف بود!

و در اینجا هم صبا خانم مایل نبودند که پاهای مبارک را در آب خنک چشمه بشویند! چرا؟ ما هم نمی دونیم!؟

+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/29ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم مدتی بود که نارضایتی خود را با گفتن
اَه (بخوانید ah) ابراز می کردند. تعداد دفعات کاربرد دیگه خیلی زیاد شده بود! برای مقابله قرار شد هر کس این حرف رو بزنه مدت ۱ دقیقه بره توی یک اتاق تنها بمونه و برگرده!
حتی یک بار در آسانسور محکم بسته شد و صبا گفت: اَه! اون وقت خودش این تنبیه رو به صورت جدیدی اجرا کرد. وقتی رسیدیم به طبقه ای که می خواستیم پیاده بشیم، صبا گفت: شما برو. من ۱ دقیقه دیگه میام بیرون!
این روش جواب داد و کاربرد این عبارت بسیار محدود شد به موارد واقعا ضروری!
اما از اَه مهمتر و مهلکتر عبارت ولش کن است! اصلا یک بار پسر پروفسور حسابی از قول پدر تعریف می کرد که ایشان فرموده اند: ایرانی را این دو کلمه، بیچاره کرده است! اگر این عبارت از ادبیات ما حذف شود، اوضاع رفته رفته بهتر می شود!!
حالا من و صبا هم قرار گذاشتیم که در مواقعی که به این نتیجه می رسیم یک کاری لازمه، اگر یکی از ما به دلیل تنبلی این عبارت رو به کار برد، اول ۱ دقیقه بره توی اتاق دیگه و تنها بمونه بعدش بدو بدو بیاد و اون کار رو انجام بده! لازم به دکر است که این قانون از دیشب با حضور صبا و مامان به تصویب رسید! امیدوارم با پیگیری همه شهروندان مثل بستن کمربند ایمنی جا بیفته!
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/05/21ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
این اولین نقاشی صبا است که برای ما بزرگترها هم قابل درک است. صبا این رو کشید و پرسید: اگه گفتی چی کشیدم؟ به نظر من شبیه اثر هیسترزیس در درس مدار یا فیزیک ۲ بود! اما خودش گفت: حلزونه دیگه!

در این جا هم خانم نقاش در نقش پرستار کوچولو, داره از حسین کوچولو مواظبت می کنه. البته ناگفته نمونه که حسین قل خورد و از روی متکا وارونه افتاد زمین و مامان صبا که رفته بود دوربین بیاره کلی از روی مامان حسین شرمنده شد. صبا خانم هی اون وسط توضیح می دادند که: آخه مثل توپ قل خورد یهو.....!

+ نوشته شده در یکشنبه
1387/05/20ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم مدتی بود که هر سوالی ازش می کردیم که جوابش رو نمی دونست با عباراتی مثل: دومب- گومب- دامب دامب و.... جواب می داد.
من هم هی بهش می گفتم که اگر بگی "نمی دونم" خیلی بهتره تا اینکه این چیزای عجیب و غریب رو بگی! حالا مدتی است که به این نصیحت گوش می کنه! اگر چیزی رو ندونه یا گاهی اوقات حتی بدونه ولی نخواد بگه, به جاش میگه:
نمی دونم! خوب بود که نگفتم دومب؟!
یا
نمی دونم! بگو آفرین که نگفتی گومب!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/05/16ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
این صبا خانم است در لباس فرشته های مهربون.
البته اولین لحظه ای که چوب جادوگری اش رو بهش دادم رفت و زدش به بالش و انتظار داشت که به چیز دیگه ای تبدیل بشه. وقتی دید که کار نمی کنه (بعد از اینکه چند بار دیگه محکم و محکم تر هم کوبید و هیچ اتفاقی نیفتاد!) اومد و گفت: اینکه خرابه! هیچ کار نمی کنه! شاید هم باطری نداره!؟
و البته وقتی گفتم که این الکی است و واقعی نیست برد و انداختش توی سطل آشغال!

+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/15ساعت 10:12 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم عاشق اجرای نمایش شدند! از نمایش
"روباه وکلاغ" گرفته تا "
سفید برفی و ۷ کوتوله".
البته نمایش روباه و کلاغ رو طوری که خودش می پسنده و هر بار یه جوری تازه تغییر می ده که تکراری نشه: (توضیح اینکه صبا کلاغه است و مامانی روباهه)
یه بار پنیر رو تندی می خوره و بعد جواب تعریفهای روباهه رو می ده و میگه: دیدی خوردمش خودم. مرسی!
یه بار یه جوری قار قار می کنه که پنیر نیفته! البته در واقع قور قور می کنه که پنیر نیفته!!
یه بار تا روباهه میاد بدو بدو میره توی یک اتاق دیگه که با خیال راحت پنیرش رو بخوره!
از نمایش سفید برفی هم بیشتر به صحنه غش کردن سفیدبرفی (صبا سفید برفی است) علاقه داره که یک آقا دکتر مهربونی میاد و موهای سفیدبرفی رو نازی می کنه! (این نسخه اسلامی و سانسور شده سفیدبرفی است که والت دیزنی در به در دنبالش می گرده ها!)
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/05/13ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
بابای صبا خیلی شام خورده بود و دلش درد گرفته بود. داشت با خودش فکر می کرد که یه بستنی هم بخوره یا نه....
که یدفعه صبا گفت: فکر کنم اگه بستنی بخوری مریض بشی. برو یک کم بدو که دلت خوب بشه!
اینم خانم دکتر با لباس محبوب و خنده ای زورکی!
+ نوشته شده در یکشنبه
1387/05/06ساعت 9:24 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا دیشب سر شام پرسید: دوغ رو با چی درست می کنن؟
گفتم: خودت که می دونی! گفت: ماست - آب - نمک؟ گفتم : آفرین!
پرسید: ماست رو با چی درست می کنن؟ گفتم: از شیر خانم گاوه!
پرسید: نمک رو با چی؟ گفتم: لطفا ۵شنبه که خانم معلم شیمی رو دیدی (مامان الهه) ازشون بپرس!
پرسید : آب رو با چی درست می کنن؟ دیدم دیگه نمی تونم بگم این رو هم از معلم شیمی بپرسه! اونوقت ممکنه بگه پس شما خودت سواد نداری؟ گفتم: از ابر بارون میاد میره تو دریا دیگه!
گفت: نه. یخ رو میذارن و هی هم هم میزن آب میشه!!
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/05/01ساعت 9:17 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|