تبليغاتX
صبا کوچولو

صبا کوچولو

در این وبلاگ در مورد صبا و شیرینکاری هایش می نویسیم! مثل یک دفتر خاطرات مصور!

در آینده می خواهید چه کاره بشوید؟

از صبا خانم پرسیدیم: بزرگ شدی می خوای چه کاره بشی؟

فکر می کنید صبا چی گفت؟!  در نهایت اطمینان جواب داد: یه مامان مهربون!!

تحلیل:

۱- یا صبا مامان مهربونی نداره و در جستجوی اونه؟

۲- یا مامان مهربونی داره و می خواد یکی بشه مثل اون!

قضاوت در این مورد رو می ذاریم وقتی صبا خانم باسواد شد بیاد اینجا و خودش بنویسه!

در ضمن صبا خانم در Word می تونن که اسمشون رو بنویسند و چقدر ذوق می کنه وقتی می بینه با انگشتهای فسقلی خودش نوشته "صبا"!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/30ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

توجیهی برای علم آموزی از طریق پول اندوزی!

صبا خانم: مامانی میشه شما همیشه پیش من بمونی؟ دیگه نری دانشگاه؟!

مامانی: آخه اگه نرم دانشگاه که بی سواد می مونم!

صبا خانم: شما که سواد داری که برای من کتاب می خونی!

مامانی: نه! بیشتر باسواد بشم که بهتره! اگه خیلی باسواد بشم، پولدار میشیم و می تونم یه ماشین قرمز بخرم که هر جا می خواهیم دوتایی بریم با ماشین قرمز خودمون بریم.

صبا خانم بعد از مدتی مکث و تفکر: باشه! پس شما برو ولی من هم میام توی دانشگاه شما که درس می خونی من نگاهت کنم!

این راهی بود که من برای توجیه علم آموزی ام پیش گرفتم و صبا خانم را به واسطه وعده سرخرمن فریفتم! (سرخرمن اینجا استعاره است از زمان فارغ التحصیلی)

 این اولین صورت آدم که صبا خانم کشیده و خودش هم بی نهایت از این بابت شاد بود و به همه نشونش می داد

و این هم خود نقاش خانم که مهیا شده اند تا با رنگهای انگشتی نقاشی کنند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

صبا مامانی می شود و مامانی صبا!

صبا خانم هر از گاهی میگه: مامانی میای من بشم مامان شما و شما بشی صبا؟

دیروز هم این پیشنهاد رو داد. ما داشتیم با هم آب انار می گرفتیم. یدفعه دیدم صبا داره ظرف آب انارها رو بدون اینکه متوجه باشه کج می کنه. بی اختیار گفتم:ای بابا! مامان صبا جون همه آب انار ها رو که داری می ریزی!

صبا خانم خیلی جدی گفت: مامان ها برای این چیزها ناراحت می شن نه بچه ها!!

اینم مامان کوچولو با یک ژست خنده دار! به قول خودش مثل خانمهای شیک! (از اون شیکهایی که زیر پیرهنشون به اصرار مامان "حسین آبادی" شون شلوار می پوشن)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

بازی "وانمود کردن"!

صبا خانم علاقه شدیدی به بازی "وانمود کردن" یا به قول BabyCenter ای ها Pretend Play پیدا کرده اند!

یک روز خودش میشه بچه خرگوشه و به تناسب این نقش به مامانی و بابایی هم نقشهای مرتبطی منسوب می کند: اون وقت مامانی باید فقط هویج بخره و خودش هم فقط با پرش توی خونه جابه جا میشه.

یک روز هم میشه جوجه و مامانی باید قدقد بکنه.....!

اما دیروز شده بود بچه اردکه و از قضا بابایی هم ماشین رو برده بود تعمیرگاه. صبا اومد و اعلام کرد که: کواک کواک, بابااردکه قایقمون رو برده که درست کنند برامون!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/13ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

خانم روتن-مایر!

گویا صبا خانم صبح ها در منزل کارتون هایدی را نگاه می کردند و خیلی هم علاقمندانه!

احتمالا خانم بداخلاق معروف این سریال رو اونایی که هایدی رو دیدند می شناسند. چند روز پیش که صبا می خواست یه کار شیطونی ای بکنه و من با اخم گفتم: اصلا! اصلا!   صبا با ناراحتی گفت: مامانی مثل خانم روتن-مایر بن جنس شدی ها!

عکسی از هایدی-صبا در حال planning برای شیطونی!! 

نه بابا شوخی کردم! اینقدر این دختر خانم خوب و عاقل هستند که باید هر لحظه خدا را شکر کنم. چون من اصلا حوصله و اعصاب بچه های شیطون رو نداشته و ندارم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 10:44 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

حالا بکش! قورباغه می چسبونی واسه من؟!

پس از گذشت چند روز از اجرای طرح کارنامه و ثبت کارهای خوب و بد, صبا خانم یک روز عصر اومد و گفت: من دارم میرم دانشگاه. شما بشو بچه من. من که رفتم گریه کن.

مامانی هم به تقلید از بچه های بد جیغ بنفش و گریه جگرخراشی سر داد!

صبا خانم پیروزمندانه از دانشگاه (اون اتاق) برگشت و گفت: آهان! گریه کردی؟! الآن برات یه قورباغه می چسبونم!!

راستی باید اعتراف کنم که تا زمانی که قورباغه نچسبونده بودم و این کار عادی نشده بود صبا خانم خیلی مواظب رفتارش بود. اما با چسباندن اولین قورباغه و درک این مطلب که آسمان به زمین نمی چسبد اگر قورباغه روی قورباغه بچینیم دیگه این روش کارایی اش رو از دست می ده و باید به سراغ موجودات خطرناکی مثل گرگ و خرس و حتی گودزیلا بریم....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  |