بچه زحمتکش!
بحث این بود که موهای مامانی ریزش پیدا کرده و....
صبا پرید وسط بحث و گفت: آخه من دوست ندارم موهای شما بریزه!
مامانی گفت: ممنونم دختر مهربونم! خب معلومه که شما مامان کچل دوست نداری!
صبا گفت: نه! آخه من همش باید موهای شما رو جارو کنم!
معامله پایاپای!
صبا گفت: مامانی من خیلی عاشقتم!
مامانی گفت: ممنونم!
صبا با ناراحتی گفت: خودت هم عاشق من هستی؟!
توضیح: مامانی همیشه بعد از "ممنونم" می گفت: "من هم همینطور!" یا "من بیشتر عاشق شما هستم!" اما این دفعه حواسش نبود!
این هم عکسی بی ربط که نشان می دهد تا سر حد جان باید در سرمایی که هاپو نیز از منزل خویش بیرون نشود سرسره بازی کنیم!

+ نوشته شده در سه شنبه
1387/08/28ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
به صبا گفتم که : روزی 1 عدد CD دیدن اشکالی نداره. اما روزی 2 تا دیدن یک کم اشکال داره. روزی 3 تا هم خب اشکالش بیشتره و ....
صبا گفت: روزی 2 تا دیدن یک کم اشکال داره؟ خب! یک کم اشکال که اشکال نداره!! مساله ای هم نداره!!
راستی برای اینکه صبا بتونه راحت فیلمها رو از هم تشخیص بده، روی Mary Popins یک چتر، روی زیبای خفته یک آدم که خوابیده، روی سفیدبرفی یک ابر در حال بارش برف و بالاخره روی پری دریایی هم یک ماهی کشیدیم. صبا خانم بعد از فیلمهای وطنی مثل زی زی گولو – کلاه قرمزی به محصولات زیبای والت دیزنی علاقه مند شده اند.
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/27ساعت 11:31 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم مدتی است که تمرین می کنند که 3 کلمه ای که غلط تلفظ می کردند و خیلی هم از این بابت شرمنده بودند رو یاد بگیرند. این 3 کلمه عبارتند از:
تخل ----------تلخ
رادنده--------راننده
مربتب-------مرتب
خدا رو شکر مشکل حل شده ولی به جاش هر وقت با انتقاد "شما هنوز کوچولو هستی!" مواجه میشه، می گه: ببین: تلخ – راننده- مرتب!! من دیگه بزرگ شدم!
این هم دو نمای نزدیک از بزرگ شدگی صبا خانم که در Benchmark "رسیدن دست به دکمه آسانسور" موفقیت زیادی نشان نمی دهند!!
+ نوشته شده در شنبه
1387/08/25ساعت 8:8 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
دیروز تولد امام رضا بود. ما هم که واقعا دچار کمبود شادی هستیم و دنبال بهانه!
با صبا رفتیم کیک بپزیم و منتش رو هم بر سر امام رضا گذاشتیم و گفتیم کیک تولد امام رضا است!
من برای خنده از صبا پرسیدم: حالا واسه امام رضا کادو چی خریدی؟!
صبا خیلی جدی گفت: هیچ چی! آخه نیستش که!
من گفتم: کجا رفته؟ می دونی؟!
صبا گفت: نه!
من گفتم: مرده شده خب! آخه خیلی وقت قبل از دل مامانش اومده بیرون!
صبا با ناراحتی گفت: آخه من دوستش داشتم!
من هم که دیدم باز ولادت و شهادت داره قاطی پاطی میشه، فوری گفتم: حالا امشب که تولده! بیا کیک بخوریم.
صبا هم ناراحتی رو بیخیال شد و گفت: بله! امام رضا که نیست! ما کیکش رو بخوریم خودمون!

توضیح: صبا یک عمو رضا داره (عموی مامانش هستند البته!) که تصور می شود امام رضا را به خاطر ایشان خیلی دوست داشته باشد! (قبلا اینجوری بود که رضا ها رو به خاطر امام رضا ها دوست داشتند. حالا برعکس شده!!) انشالله که عمورضا همیشه سلامت باشد و به وبلاگ ما هم سر بزند (از آن سوی آبها. از آمریکای لاتین!)
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/08/22ساعت 2:26 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم مشغول بازی با پازلاب هستند!
ایشون از وقتی کلمه فاضلاب رو شنیدند، به پازل میگن: پازلاب!! البته واسه شوخی!

+ نوشته شده در سه شنبه
1387/08/21ساعت 9:52 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
ساعت 5 صبح بود و مامانی مشغول تحقیق! (آخه یک Deadline نزدیک است)
صبا خانم بیدار شدند و چون دیدند در اتاق تنها هستند داد زدند که: مامانی؟؟!!
مامانی اومد و ناز و نوازش کرد و یک کم هم پیش صبا نشست. وقتی فکر کرد که صبا خوابش برده یواشکی جیم شد و رفت سر درسش. دوباره 30 ثانیه بعد صبا داد زد: مامانی؟؟!!
مامانی اومد و گفت: یعنی من همینطور بالای سرت وایسم؟ گفت: بله! نه! خب، بشین! مامانی نشست و یک کم بعد حوصله اش سر رفت و دلش شور درسش رو زد. دوباره پرسید: یعنی من همینطوری بالای سرت بشینم؟ گفت: بله! خب نه وایسا! بشین و پاشو خنده داره دیگه!!
مامانی هم خوشش اومد از این حاضر جوابی و هم با خودش فکر کرد که ای داد و بیداد که این بچه دیگه عمرا خوابش ببره و درس بی درس! اما در کمتر از 5 دقیقه صبا خانم دوباره خوابید و مامانی هم کلی دعاش کرد به خاطر این همه وقت شناسی! فقط بیدار شده بود که مامانی رو Refresh کنه و بخوابه. خدا خیرت بده الهی مادر!!
+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/13ساعت 2:51 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
این تخت جدید صبا خانمه که در اتاق خودشون به طور مستقل هم قرار داره و شبها دیگه با عروسکهاشون توی اتاق خودشون می خوابند.

اما یه چیز جالب!
دیروز تلفن زنگ زد و صبا برداشت. اما چون صدا آشنا نبود حرف نزد و گوشی رو گذاشت!
بعد دید که من بهش اخم کردم. اومد و پرسید: مامانی چرا ناراحتی؟!
گفتم: چرا با تلفن حرف نزدی؟!
با ناراحتی گفت: این که جواب نشد!
من دوست داشتم که بگه: این که جواب نشد. خودش یه سوال بود! برای همین ازش پرسیدم: پس چی بود؟ اما اون گفت: چی چی بود؟!
پس معلومه که هنوز نوع جملات خبری و پرسشی رو بلد نیست.
اما من یه بازی خوب ادبیات improve کن باهاش می کنم: من یک موصوف می گم و صبا براش یه صفت مرتبط میگه.
مثلا من میگم: شلوار صبا میگه: آستین بلند!
من میگم: دختر صبا میگه: با ادب
+ نوشته شده در سه شنبه
1387/08/07ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
با اجازه مامان "سبا امیری" عکسی از صبامجد و سباامیری اینجا گذاشتم. شب خوبی بود و جای بعضی از دکترهای انگلیسی و مهندسین آمریکایی که خودشون می دونند(!) خالی بود!

+ نوشته شده در دوشنبه
1387/08/06ساعت 8:36 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|