تبليغاتX
صبا کوچولو

صبا کوچولو

در این وبلاگ در مورد صبا و شیرینکاری هایش می نویسیم! مثل یک دفتر خاطرات مصور!

هویج خوردن زلیخا!

دیشب با صبا خانم سریال حضرت یوسف (ع) نگاه می کردیم. صبا خانم با گلهای میخک صورتی روی موهایشان!

چشمهای بانو زلیخا دیگه نمی دید و بدجوری ضعیف شده بود. مامانی از فرصت استفاده کرد و پند داد که: ببین چشمهاش چقدر ضعیف شده! صبا پرسید: چرا؟ مامانی گفت: آخه دست کثیف به چشمهاش زده و دکتر هم که اون موقعها زیاد نبوده که بره پهلوش! (با عرض معذرت از پزشک مخصوص فرعون که میگن خیلی هم خوب بوده اتفاقا!)

صبا پرسید: خب مگه اون قدیمها هویج هم نبوده؟!

این هم صبا خانم و ببعی کوچولویی که یک هفته است خواب و خوراک را از ما گرفته است و لباسی که لازم نیست بگم کی دوخته دیگه. همه می دونند! مامانا خانم این سارافون را دوخته اند!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 5:52 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

آمدنم بهر چه بود....؟

چند روزی است که صبا خانم به این سوال می اندیشند: آمدنم بهر چه بوده است....؟!

البته نه آنطور که مولانا انتظار داشته ها! بلکه اینطوری:

مثلا تصور کنید که صبا رفته و یک دستمال پارچه ای رو خیس کرده و آورده و داره باهاش شیشه تلویزیون رو تمیز (یا بهتر بگم کثیف!) می کنه.

مامانی یا بابایی میگن: اینکار رو نکن! بدتر کثیف میشه و .....!  اونوقت صبا می پرسه: اصلا خدا برای چی من رو به شما داده؟ داده که من برای شما اینجا رو تمیز کنم و اونجا رو تمیز کنم دیگه!!

یا مثلا رفته بودیم خونه مامان الهه و امیرعلی داشت با باباهادی کاردستی درست می کرد. صبا هم داشت همه چسبها رو حروم می کرد. وقتی بهش اعتراض کردند، گفت: اصلا من برای چی اومدم اینجا؟ خب اومدم که کاردستی بسازم دیگه... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/20ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

دو جمله بامزه!

اخبار ساعت ۱۴ داشت وضعیت هوا در روزهای آتی رو اعلام می کرد. من به صبا خانم گفتم که بیاد و گوش کنه ببینه فردا برف میاد یا نه؟ (چون خودم دستم بند بود و صدای تلویزون هم تا آشپز خانه نمی رسید)

صبا خیلی دلخور گفت: بابا اینا همش میگن برف میاد. اما زیر قولشون می زنن و برف نمیاد!!

 

دیشب وقتی سریال حضرت یوسف (ع) تموم شد، بابایی به صبا گفت: خب دیگه ساعت ۱۱ و ربعه. بریم بخوابیم.

صبا با بامزگی هر چه تمامتر گفت: وقتی ساعت ۱۱ و ربه، پس باید بریم رب بخوریم؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/19ساعت 9:49 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

درسهای مامانی

دیروز صبا اومد و نشست روی پای مامانی پای کامپیوتر. مامانی داشت در MATLAB یک کد کوچولو می نوشت و از شانس بد، یک ماتریس کوواریانس پر از صفر روی صفحه بود.  صبا پرسید: این همه 0، درسهای شماست؟!

بعد یه روز مامانی داشت، یک طبقه بندی باینری انجام می داد و نتیجه طبقه بندی رو در یک بردار پر از 1 و 0 نمایش داده بود. یهو صبا خانم از راه رسید و گفت: حالا چرا درسهات پر از 1 و 0 شده؟!

به صبا گفتم: دعا کن درس مامانی تموم شه! اگر درسم تموم شه، پولدار میشیم و من یه ماشین قرمز می خرم و هر روز با هم میریم گردش (وعده سر خرمن دادم به بچه برای استفاده ابزاری از دعاهای خالصانه یک بچه معصوم!).

از اونروز صبا هر وقت اذان می گن، اول یک کم زیرلب دعا می کنه و بعد منتش رو سر من میگذاره که: من هر روز اینهمه دعا می کنم! پس چرا درسهات تموم نمیشه؟!!

این هم یک دختر شیطون! باورتون میشه این دو تا یه نفر باشند؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/10ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

آشنایی با اصول و مبانی پزشکی زنان و زایمان!

صبا خانم به پزشکی و به ویژه رشته تخصصی زنان و زایمان بسیار علاقه دارند. این از روزی شروع شد که فیلم به دنیا آمدن خود را دید و دلش برای مامان بیهوش شده خیلی سوخت و خودش که خونی بود رو هم با چشمای گرد شده مشاهده کرد!

همان روز اعلام کرد که : من نمی خوام نی نی داشته باشم. شما از دلت نی نی بیار برای من. من میشم مامانش!

و اما سناریوی بازی ما اینطوریه که صبا با یک آمپول بیمار رو بیهوش می کنه و نی نی رو از زیر لباس بیرون می کشه و به سرعت دل رو می دوزه و بعد هم پارچه جونش را دور اون می بنده که خونریزی نکنه!

وضع اینطور بود تا اینکه صبا از بابا بزرگش (آقای دکتر) شنید که نی نی ها رو با سر باید از دل آورد بیرون و نه با پا!

از اونروز هر وقت که خودش بیهوشه و مامانی دکتر، یواشکی و زیرچشمی چک می کنه که مامانی بچه اش رو یه وقت با پا به دنیا نیاره. اگر خدای نکرده اینطور باشه، اون دور از بازی رو باطل اعلام می کنه و دوباره از اول!!

جورابی که پای این عروسک است و لباس این عروسک، جورابها و لباس خود صبا خانم است وقتی که به دنیا اومده بود!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  |