صبا خانم به جمع دوستداران
سریال خونه مادربزرگه پیوسته اند!
بدین ترتیب از ورود خانواده آقا حنایی و گل باقالی خانم تا آخرین قسمت رو ظرف یک هفته مرور کردند!
تا اینکه مامانی دیروز خسته و دلشکسته از Reject شدن مقاله ژورنالش به منزل عزیمت کرد.
صبا خانم با خوشحالی پرید جلو و گفت: مامانی یک خبر خوب!!
مامانی با خودش فکر کرد یعنی چه خبری می تونه باشه بعد از این مصیبت آکادمیکی که بر سرش نازل شده؟!
صبا با شادی می رقصید و می چرخید که: صاحب هاپوکومار پیدا شده!

صبا خانم با چادری که مامانا ۳ سال پیش دوخته اند.

صبا خانم در حال آشپزی

صبا خانم با پارچه جون بینی خود را بسته اند که بوی بد ماهی را نشنوند!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1387/12/28ساعت 7:7 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
دیروز ظهر با صبا در یک مراسم چهلم شرکت کرده بودیم و صبا هم با نوه های متوفی که همسن خودش هستند دوست بود.
میخواستیم زود پاشیم که صبا گفت: یعنی مسجد اومدی، نماز نمی خوای بخونی؟! ما هم نشستیم تا آخر که مراسم نماز رو هم باشیم که صبا خانم دعوامون نکنند.......
در آخر مراسم، کلیپی از متوفی نشان دادند و همه مردم متاثر شده بودند. صبا از من دستمال خواست. با تعجب گفتم: برای چی؟
گفت: آخه همه گریه می کنن خب. من هم باید بکنم. شما هم بکن.
دستمال رو گذاشت روی صورتش و شروع کرد به گریه به طوری که شونه هاش می لرزید!
گفتم: آخه شما برای چی گریه می کنی؟
دستمال رو برداشت و دیدم که فقط ادای گریه رو درآورده بوده! اما گفت: خب واسه علی و حسین که دیگه بابابزرگشون نیست که باهاشون بازی کنه دیگه!
گفتم: آخه شما از کی یاد گرفتی که اینجوری گریه کنی؟ فکر کردم شاید از فیلم چند میگیری گریه کنی یاد گرفته باشه!
گفت: از سوسن خانم (پرستارش!)
گفتم: ای بابا! سوسن خانم کی اینطوری گریه کرده که شما یاد گرفتی؟
گفت: هر وقت من ناهار نمی خورم سوسن خانم گریه می کنه خب!

+ نوشته شده در شنبه
1387/12/24ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم در منزل مامان الهه مانده بودند تا مامانی برگرده از بیرون. مامانی تلفن می زنه و می خواد با صبا صحبت کنه. صبا که تازه از خواب بیدار شده بود میگه:
نه! الآن دنده ام به مامانم نیست!
این هم یک عکس زیبا از صبا خانم که دنده پیکنیک شان به دریاچه شورمست افتاده بود.

+ نوشته شده در سه شنبه
1387/12/20ساعت 9:57 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
ما یک Treadmill خریدیم که جای شما خالی روی آن ورزش کنیم!
صبا خانم به محض روشن شدن، کشف جالبی کردند:
اینکه میشه با Treadmill شهروندبازی کرد! یعنی خریدها را یکی یکی روی اون بچینیم و ایشان هم ماشین حساب به دست در سوی دیگر اونها رو حساب کنند.
این بازی به یکی از بازی های مورد علاقه تبدیل شده و فیلمش رو هم اینجا برای عزیزانی که Treadmill دارند گذاشتیم که اونها هم اگر از این وسیله اونطور که شایسته است، استفاده نمی کنند، اقلا باهاش شهروندبازی بکنند!!

+ نوشته شده در دوشنبه
1387/12/12ساعت 9:9 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
شعر "گلاب، گلاب کاشونه ......"رو که در جشنها زمان بازکردن هدایا می خونند که حتما شنیدید؟!
حالا بشنوید از صبا خانم که با عرض پوزش از همه کاشانی های عزیز و به ویژه بابامجید مهربون، این شعر را به صورت زیر درآوردند: "الاغ، الاغ کاشونه....."
حالا چرا؟ چون ما داشتیم داستان پینوکیو رو می خوندیم و به اونجا رسیدیم که ایشان به الاغی بی زبان تبدیل شدند! در همین موقع، صبا خانم از جا جستند و این ترانه را ناخودآگاه سرودند و به جامعه هنری پیشکش نمودند!

از همین شاعر بلندآوازه تعابیر ادبی دیگری هم به جا مانده است که با تشریح شان نزول احتمالا بهتر به زیبایی آنها می توان پی برد:یکشب صبا خانم به دیدن مامان بزرگ و بابابزرگ رفته و گویا متاسفانه علیرغم اصرار بقیه به جمع سلام نکرده اند. بعد از مدتی خودشون توضیح دادند که: من از خوشحالی زبونم یخ زده بود که سلام نکردم!

+ نوشته شده در دوشنبه
1387/12/05ساعت 12:2 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم میکروسکوپ امیرعلی رو قرض کرده و داره یه مورچه رو زیرش نگاه می کنه! البته مورچه رو زنده گذاشته بود اون زیر و خب دیگه....! مورچه رفته بود تا صبا بفهمه که چی چی رو باید ببینه!

این هم امیرعلی و صبا دو رقیب قدیمی روزهای پنج شنبه در ربودن دل مامان بزرگ و بابابزرگ!

+ نوشته شده در جمعه
1387/12/02ساعت 7:33 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|