یه روز بابای صبا فرمودند: بروید آرایشگاه و موهایتان را مرتب کنید!
صبا (با دلخوری
) گفت: ای بابا! دو تا شوید مو هم به سر من نمونده!
البته عکس زیر نشان می دهد که صبا خانم واقعا ۲ تا شوید مو داشته. اما خب این عکس ۳ ماهگی است! در حال حاضر به قول بابا مجید ایشان صاحب یک مزرعه شوید هستند!

در ضمن این عکس عیدی سال ۱۳۸۵ است از طرف یکی از طرفداران این وبلاگ که ذوق هنری سرشار دارند! یاد ایام جوانی هم هست به تعبیری!
و چه بامزه شده آن یک لیوان سبزه که استعاره از دو شوید مورد نظر است! نه؟
+ نوشته شده در جمعه
1388/01/28ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
+ نوشته شده در جمعه
1388/01/28ساعت 3:35 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم همین الآن تماس گرفتند: مامانی! تلویزیون گفته که قراره برف بیاد!
مامانی: یعنی تهران هم برف میاد؟! آخ جون!
صبا: فکر کنم بیاد!
پرستار صبا از آشپزخانه داد زد: نه! گفت فقط بعضی شهرستانهای سردسیر میاد!
صبا با دلخوری: ای بابا! بگذار مامانم خوشحال باشه!!
و البته واقعا هم تهران برف آمد. آن هم وسط فروردین!
جا دارد این قدرت پیش بینی را تقدیر کنیم!

صبا خانم در یک عصر بهاری در حال عصرانه خوردن! لاله ها را خدای نکرده برای خوردن نگذاشتیم ها!
برای جلب توجه لاله خانم (دوست مامانی) گذاشتیم!
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/01/24ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
۱- در طبقه آخر یک ساختمان N طبقه زندگی کنید.N بستگی دارد به ماکزیمم عددی که می خواهید یاد بدهید و تعداد واحدها در هر طبقه.
Max Floor Numbers Required = Max Number to be learned / Unit per floor
۲- آسانسورتان را خراب کنید!
۳- بارها به بهانه های مختلف (مثلا عید دیدنی) از کودک بخواهید که با شما از منزل خارج شود!
۴- در هر طبقه، اعدادی که روی در واحد ها نصب شده است را با صدای بلند بخوانید و از او نیز بخواهید که همین کار را بکند.( آموزش اعداد از Max به Min را هم یاد می گیرد!)
۵- او را بغل نکنید تا موقع بالا آمدن از پله ها (وقتی خسته و هلاک به منزل برمی گردید) در حالیکه از خستگی زانوهایش می لرزد، تمرین را ادامه بدهد.
۶- این بار او آموزش از Min به Max را هم در شرایط روحی و فیزیکی بسیار مناسبی می آموزد!
صبا خانم ما که اینطوری شکل عددها را (هم فارسی و هم انگلیسی) یاد گرفته است. برای همین هم الآن دیگه رفتیم در کار آموزش خواندن و درک اعداد بیشتر از 10.
به نظر می رسه که عملیات جمع و تفریق هم دیگر کاملا به سهولت برایش قابل درک است:
یکشب در یک جمع 5 نفره بودیم که یهو صبا گفت: 3 نفر میوه می خورند، 2 نفر نماز می خونند. وقتی نماز یکی تموم شد، خودش فوری Update کرد و گفت: حالا 4 تا می تونند میوه بخورن. فقط یکی داره نماز می خونه!
راستی جالب است که هر جا صبا عدد 88 را می بیند، می خواند: نوروز 88

+ نوشته شده در شنبه
1388/01/22ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
تولد امیرعلی رو می خواستیم زودتر از 15 فروردین بگیریم. اما 13 فروردین هیچ قنادی باز نبود به جز قنادی مامان الهه!این بود که صبا، امیرعلی و مامان الهه دست به کار شدند و این کیک زیبا را که به مرداب اسمارتیز شهرت یافت، آماده کردند.

در این عکس هم صبا خانم داره دعا می کنه که امیرعلی بهش PSP بده!

نه بابا! شوخی کردم. دستهاش از تزئئین کیک نوچ شده و منتظره که من برم و براش دستمال و یک کاسه آب بیارم که دستهاش رو تمیز کنه. آخه اگر بخواد بره و دستهاش رو بشوره، آب زیاد اسراف میشه!
آحه شما که غریبه نیستید! امسال آب کم است!کم!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/01/19ساعت 6:10 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
در این عکس صبا خانم داره با تعجب به اسم این گل فکر می کنه: آبشار طلایی؟! چه جالب!

اینهم یک عکس در کنار فواره های پارک گلها! صبا خانم هر وقت می خواد آب بازی کنه اول هواشناسی می کنه که ببینه آیا اخیرا بارونی اومده، یا قراره بیاد؟ و صد البته که هر وقت بارون بیاد، اونوقت این مرجع تقلید، آب بازی رو جایز و بلکه واجب می دونه!

در این عکس صبا خانم را با یک دوست مهربون می بینید. نیکا خانم 9 ساله (چون گفت تازه تولدش بوده و دیگه باید روسری سرش کنه!) ساکن امیراباد که قرار بود Email بده که عکسش رو برای مامانش بفرستم ولی یادش رفت! حالا این هم عکست! مرسی که اینقدر اونروز مواظب صبا بودی.

+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/01/19ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
پیانوی قرضی می نوازیم

در پارک چیتگر جوجه کباب باد می زنیم

در سرما چای می نوشیم

در ماشین از خستگی بی هوش می شویم

ولی کرم ضد آفتاب نزده دیگه جایی نمیریم!

+ نوشته شده در یکشنبه
1388/01/09ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم بر سر 7سین

در این سال مشکل کم آبی داریم: حتی عرق کردن هم باید کنترل شده باشد چه برسد به آبریزش از بینی یا حتی اشک الکی ریختن مثل صبا خانم

البته راه حل این مشکل اینه که مثل خانمهای بافرهنگ صرفه جویی کنیم.

خدا رو چه دیدی؟ شاید اصلا اینطوری همه مشکلاتمون حل بشه!

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/01/03ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|