تبليغاتX
صبا کوچولو

صبا کوچولو

در این وبلاگ در مورد صبا و شیرینکاری هایش می نویسیم! مثل یک دفتر خاطرات مصور!

اصفهان به روایت دوربین بابایی و با بازی صبا خانم

 

توریست کوچک

همان توریست کوچک از نزدیکتر! 

توریست کوچک در کنار هموطنان شیرین لهجه که با مهدکودک به میدان نقش جهان اومده بودند و صبا رو هم در جمع دوستانه خودشون راه دادند.

 

صبا توریست در حال پسندیدن یک دمپایی پاشنه بلند!

صبا خانم در کنار انبوهی از کالاهای بی کیفیت چینی در حال تفکر که برای کی چی سوغاتی بخره؟!

بچه جان از اصفهان قلمکار بیار، مینا بیار! اصلا گز و پولکی بیار! اینا چیه آخه؟!

 

و بالاخره این هنرپیشه کوچک

صبا: مامانی من عینک میزنم و از دور دور میام. شما من رو نشناس! من عینکم رو بر میدارم و لبخند میزنم! اونوقت بگو: وای! من رو بغل کن!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 7:9 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

ماجراهایی از معلم بازی های ما

می خواستم علیرغم توصیه یکی از دوستان آزمایشگاه رباتیک که فرموده بودند: خلاقیت می میرد اگر بخواهیم به بچه نقاشی را آموزش بدهیم، به صبا خانم "درخت کشیدن" را یاد بدهم که وقتی رفت کلاس نقاشی، در مبحث درخت جلوتر از بقیه باشه. اما صبا زیر بار کشیدن آنچه من از هزار سال پیش به عنوان درخت می کشیدم نمیرفت و یه چیزای دیگه ای می کشید و در آخر هم با جدیت توضیح داد که:

بابا جون، این درخت مال پاییزه! برگهای ریزش روی زمین ریخته و چوبش هنوز مونده سر جاش!

در ضمن در همون احوال به دوست خیالی بغل دستیش که ثانیه ای یکبار هم اسمش عوض میشه و در اون لحظه خاص اسمش بود" آزاده مهمونی"، گفت: اینقدر از معلمهایی که پای تخته دراز می کشند بدم میاد من! (توضیح اینکه معلم بی نوا زیر تخته دراز کشیده بود و مشغول تعلم بود!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

صبا و کنکور هنر!

دیروز صبا خانم رفته بودند که ببینند میشه در کلاسهای تابستانی مرکز آفرینشهای کانون پرورش فکری ثبت نام کنند یا نه؟ ناگفته نمونه که تحت تاثیر فیلمهایی که در پستهای قبلی نام بردیم، به کانون پرورش هم میگه: پرورشگاه!

در اونجا چون صبا شرط حداقل سن رو نداشت گفتند که باید یک تست ازش بگیریم. صبا رو بردند به سالن آزمون! و بهش گفتند که براشون یه خورشید، یه آدم، خط و دایره بکشه و اسم همه رنگایی که اونجا بوده رو هم بگه! [چه دشوار!]

اینطوری شد که صبا خانم در کنکور ورودی هنر قبول شدند و مقرر شد که در کلاس نقاشی و سفالگری پرورشگاه! نه ببخشید کانون پرورش فکری ثبت نام کنند! آفرین به این داوطلب کوچک! و چه اضطرابی داشتم من در لحظات آزمون! چه جوری روز کنکور دانشگاهش رو من سپری کنم؟!

این لباسها رو کی دوخته؟ دیگه اینم پرسیدن داره؟! مگه ما با داشتن مامانا خانم برای لباس غصه داریم؟ فقط کافیه بگیم یه پیرهن صورتی دلمون میخواد مثل مال سیندرلا که اونا خرابش کردند! .... در کمتر از یک نصف روز دوخته میشه! خدا حفظشون کنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 6:51 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

دیگه کارم رو شروع کنم....!

با صبا خانم رفته بودیم منزل یک دوست صمیمی و قدیمی!

اونجا چون خیلی احساس صمیمیت کردیم، ازشون خواهش کردیم شکر بیارن که ما توت فرنگی رو با شکر بخوریم (به رسم خونه خودمون!) اندکی بعد، شکر اومد ولی مامانی مشغول صحبت بود. یدفعه صبا خانم گفت: خب مامانی! من دیگه می خوام کارم رو شروع کنم! [و ریشه توت فرنگی رو به کمک شکر براندازم!]

البته صبا خانم با آقاپسر زرنگی هم که تشریف داشتند، اندکی بازی کردند. ولی یکدفعه با قهر و ناراحتی بازی خاتمه یافت. شب موقع خواب تعریف کردند که: آقا پسر، همه حیوونای وحشی رو به من داده بود و همه نه-وحشی ها رو خودش برداشته بود! خب باید حق داد به صبا! با این همه حیوون وحشی هر کی دیگه هم بود نمی تونست قهر نکنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/05ساعت 6:35 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  | 

دوستان خیالی صبا خانم

مدتی است که صبا خانم از دوستهایی برای ما تعریف می کنند که یه چیزایی تو مایه های دوست "الفی اتکینز" هستند. یادتون که هست! سفید بود مثل شبح!

مثلا یکی از دوستها گفته که: مامان من نه دانشگاه میره و نه سر کار! مامان تو چی؟! و صبا خانم اینجا کم آورده اند و ....

یا یکی دیگه که صبا تعریف کرد برای ما که دوغ و آب و ماءالشعیر رو با هم قاطی میکنه و می خوره .....

یا یکی دیگه که هرچی هم کار بد بکنه مامانش دعواش نمی کنه...!

ما از این دست ماجراها به تعداد اتفاقات روزمره از صبا خانم راجع به دوستاش می شنویم. البته من یک روز خواهش کردم دعوتشون کنه تا من از نزدیک باهاشون آشنا بشم و اونجا با ناراحتی اعلام کرد که: نه من همه اینا رو شوخی کردم!

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/01ساعت 9:10 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!  |