به صبا خانم گفته بودم که
مامان ها از چشمهای بچه ها متوجه می شوند که بچه ها دارند راست میگن یا خدای نکرده دروغ.
این تئوری داشت به زیبایی جواب می داد تا حدی که صبا میومد و میگفت: مامان میشه به چشمهام نگاه نکنی؟ که خب این بدین معنا بود که من یه کار بدی کردم! یا مثلا به روش آنالیز حرکتهای بی دلیل بدن مامانی می فهمید که بچه جیش داره ولی میگذاشتش به حساب تئوری چشمها و همینطور این تئوری داشتEvidence جمع می کرد و میرفتیم که روش Paper بدیم....
تا اینکه دیروز بنا به یه اتفاق، در کمال تحیر، بی ثمر بودن این تئوری مشخص شد و عوام فریبی به پایان رسید: صبا وسائلش رو پخش و پلا کرده بود. ازش خواستم که جمعشون کنه. اونم رفت و بعد از مدتی با سرعت برگشت و گفت که مامان به چشمهام نگاه کن ببین جمع کردم یا نه؟
من هم با فرض اینکه خیلی بعیده که جمع نکرده باشه و بخواد من رو به چالش بکشونه، با خوشحالی گفتم: بله! آفرین!
ولی صبا خانم با خوشحالی و ناباوری تمام اعلام کرد که: مامان اشتباه کردی من همه چیزام رو به صورت دسته ای ریختم پشت کتابخونه ام.
تا من باشم که دیگه به این نسل دروغ نگم و خود را ضایع نگردانم!

+ نوشته شده در سه شنبه
1388/08/26ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم حدود یک ماه بود که نوشتن اعداد دو رقمی را تمرین می کردند (به صورتی کاملا خودجوش) البته بیشتر اعدادی را که مضرب ۱۱ هستند می نوشتند که دیگه دغدغه ای از لحاظ این ور و اونور بودن این ارقام لعنتی نداشته باشند!

اما به حمدالهی و جوایز وعده داده شده، دیگر اعداد هم مورد عنایت واقع شدند.
قابلیت بعدی خواندن ساعتهای دیجیتالی است که طبیعتا با رشد قابلیت قبلی، روز به روز ساده تر میشه.
و اما آخرین توانمندی، مربوط است به یادگیری روزی دو کلمه انگلیسی (به کمک CD مربوطه) که به محض رسیدن به آستانه مقرر، صباخانم را راهی سرزمین موردعلاقه اش می کند. (اینجا نمی نویسیم که تبلیغ مفت و مجانی نشه!)
این عکس هم چهره ناراضی و معترض صباخانم است وقتی که مامانی داشت آستانه مربوطه را در قرارداد فیمابین می نوشت. یه کمی هم تار است چون نمیشد هم عکس خوبی گرفت و همزمان قرارداد خوبی هم تنظیم نمود دیگه. ببخشید!

+ نوشته شده در دوشنبه
1388/08/25ساعت 1:58 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
اگر قول بدهید که شایعه سازی نکنید و بپذیرید که این خاطره صرفا وابسته به تفکرات صبا خانم است، عرض می کنم که:
صبا خانم از بابامجید پرسید که: بابا به نظر شما اسم بچه دوم رو چی بگذاریم؟!
بابامجید گفتند که: بچه دوم دیگه کجاست؟ حتما بچه دوم هم می خواد بیاد اسم بچه سوم رو بپرسه و..... اینطوری اینجا میشه مهدکودک!
صبا خانم خیلی جدی و باسرعت گفتند: بابا شما هم شدی مخمل توی خونه مادر بزرگه ها که نمی خواست نبات به دنیا بیاد!
برای اونایی که با داستان مذکور آشنایی کافی ندارند، یادآوری می کنیم که مخمل که گربه لوسی بود و دوست نداشت جوجه های آقا حنایی و گل باقالی خانم زیاد بشوند تا یه وقت جای خودش توی اون خونه تنگ بشه، روزی که قرار بود نبات (جوجه سومی) به دنیا بیاد (به دلیل عدم آگاهی کافی در مورد نحوه به دنیا آمدن پرندگان!) نشسته بود جلوی در تا اگر نبات اومد به حسابش برسه که یهو تخم مرغ شکست و نبات به دنیا اومد و مخمل غافلگیر شد. اونجا بود که مخمل گفت: این خونه شده مهدکودک!
+ نوشته شده در جمعه
1388/08/22ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
صبا خانم به فضل الهی (!) راضی شدند که دست ازسر مشاغلی همچون بازیگری و آرایشگری بردارند و همان پزشکی را تا مدتی محدود به صورت آزمایشی به عنوان حرفه خود انتخاب کنند. البته این تغییر اساسی از طریق اصرار و التماس مادر و خریداری کتابهای داستان در مورد خدماتی که یک پزشک عمومی، دندانپزشک، چشم پزشک به جامعه ارائه می دهد، صورت گرفت نه همینطور الکی!
و البته صبا خانم یک شرط برای این قضیه گذاشتند که خوب است از زبان خود دکتر بخوانید:
مامانی، من به شرطی دکتر میشم که شما بیای توی مطب من و همیشه پیشم بمونی. یعنی منشی من بشی و شما پرونده ها رو بیاری برای من. باشه؟
بدیهی است که تا آن زمان -اگه من هنوز زنده باشم- یه منشی غرغرویی میشم که مریضها رو عاصی می کنم. پس شما لطفا بدانید که "یک منشی مطمئن و زرنگ برای سالهایی دور مورد نیاز است"
البته اگر نظر دکتر عوض شد و احیانا خواست بازیگر و آرایشگر بشه هم ما حتما آگهی استخدام مشاغلی همچون بدلکار، کارگردان و .... را اعلام خواهیم نمود. انشالله!
بنابراین اگر دنبال کار می گردید، به اینجا سر بزنید یا بگین نوه و نتیجه ها اینکار را بکنند!

+ نوشته شده در یکشنبه
1388/08/17ساعت 7:11 قبل از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
شما به انتفاضه کمک نمی کنید؟ بکنید دیگه!

البته همه می دانند که فرق پارچه جون با چفیه چیه! صرفا برای همدردی با مردم فلسطین این رو گفتیم.
پارچه جون همین روسری سفید،مستعمل، نرم و کهنه ای است که صبا خانم اگر نه بیش از مادرش حداقل به اندازه مادرش اون رو دوست داره، باهاش صحبت می کنه، صداش رو در میاره و بالاخره می بویدش تا خوابش ببره! ما تعداد معتنابهی از این پارچه جون ها در خانه داریم. هرچی هم کهنه تر باشند و نرمتر، بیشتر مورد علاقه هستند.
تصور می شود که چون از ابتدای تولد همیشه همین ها رو به عنوان روانداز استفاده کرده ایم برای صبا، تا این اندازه مورد توجه هستند و این انس و الفت ریشه عمیقی دارد!
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/08/12ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|
یه تئوری در مورد تکامل نقاشی بچه های سه سال و ۹ ماهه دارم!
"کودکان در این سن مدتی فقط مشاهده می کنند به گونه ای که شما ناامید میشید و میگید چرا این بچه هیچ بازدهی نداره؟ نکنه خدای نکرده خنگ باشه؟!"
اما...
"یهو انگار که همه چیز رو Queue کرده باشه، یه روز که بیدار میشه می بینید که با لئوناردو داوینچی می تونه مسابقه نقاشی بده (دقت کنید نگفتم که ازش می بره ها!)
در حال حاضر صبا خانم دقیقا در همین وضعیت هستند. مدام مجبوریم هدیه بخریم و تشویق کنیم که شکوفایی استعداد همینطور بره جلو و جلوتر.....
این هم نقاش کوچک که از اعتراض مادر به کچل بودن طرح ارائه شده، خشمگین است

و سریعا در صدد رویاندن مو بر روی کله طرح موردنظر برآمده است

یک نکته قابل تامل اینه که صبا خانم علی رغم توجه به جزئیات طرح از قبیل عینک (و اخیرا دکمه و گوشواره و....) از گذاشتن بینی (یا همان دماغ خودمون) خودداری می کنند.
علت از زبان نقاش اینه که با دماغ زشت میشه نقاشی!
یه روز هم اومدیم و انواع دماغهای ممکن رو امتحان کردیم

و دیدیم که انگار صبا خانم راست میگه! دماغی که باید عمل کرد و اینهمه واسه اش زجر کشید رو از اول نمیگذاریم اصلا! بهتر نیست؟!
البته صبا میگه: آدمهای نقاشی من با دهان نفس می کشند و آشغال میره توی دهنشون!
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/08/06ساعت 5:31 بعد از ظهر  توسط (بعدا) صبا و (فعلا) مامان!
|