ماجراهایی از معلم بازی های ما
می خواستم علیرغم توصیه یکی از دوستان آزمایشگاه رباتیک که فرموده بودند: خلاقیت می میرد اگر بخواهیم به بچه نقاشی را آموزش بدهیم، به صبا خانم "درخت کشیدن" را یاد بدهم که وقتی رفت کلاس نقاشی، در مبحث درخت جلوتر از بقیه باشه.
اما صبا زیر بار کشیدن آنچه من از هزار سال پیش به عنوان درخت می کشیدم نمیرفت و یه چیزای دیگه ای می کشید و در آخر هم با جدیت توضیح داد که:
بابا جون، این درخت مال پاییزه! برگهای ریزش روی زمین ریخته و چوبش هنوز مونده سر جاش!![]()
در ضمن در همون احوال به دوست خیالی بغل دستیش که ثانیه ای یکبار هم اسمش عوض میشه و در اون لحظه خاص اسمش بود" آزاده مهمونی"، گفت: اینقدر از معلمهایی که پای تخته دراز می کشند بدم میاد من!
(توضیح اینکه معلم بی نوا زیر تخته دراز کشیده بود و مشغول تعلم بود!)

